المحقق السبزواري

640

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

سراى مأمون رسيدم . همچنان سوار به سراى خليفه راند و من پياده شدم و در ركاب او مىدويدم تا آنگاه كه به پرده‌اى رسيدم كه در پس آن پرده مجلس خليفه بود . فضل از مركب نزول فرمود و در محفّه‌اى « 1 » بنشست كه در آن موضع از جهت او مهيّا نموده بودند ، و جمعى كه حاضر بودند ، از پهلوانان و سرهنگان ، آن محفّه را برداشتند تا آنجا كه تخت مأمون بود برده ، او را نزد مأمون بر تخت نشاندند . و من لحظه‌اى توقّف كردم تا مرا بخواندند . چون در رفتم و خدمت كردم ، مأمون و فضل را ديدم هردو بر تخت نشسته و روى به يكديگر آورده . چون نظر بر من افتاد ، گفت : خ يا امير المؤمنين ! اين احمد بن ابى خالد است كه در روزگار مخلوع - يعنى ، محمّد امين - از بغداد احوال محمّد امين و اخبارى كه آنجا بود اعلام مىنمود و بندگى و هوادارى به‌جا مىآورد و امروز مالى وافر و جاهى عريض و نعمت بسيار دارد . آمده خود را بر امير المؤمنين عرضه مىدارد . خ مأمون گفت : خ خدا بر مال او بركت كند و اضعاف آن به او متّصل گرداند . خ فضل گفت : خ او را با بندگان امير المؤمنين در اشغال بزرگ مشاركت دهم ؟ خ فرمود كه ، خ آرى . خ فضل گفت : خ صله‌اى درخور بندگى و كفايت او امير المؤمنين ارزانى فرمايد تا مردمان به سبب آن بدانند كه او قدرى دارد . خ خليفه فرمودند كه ، خ روا باشد . خ بعد از آن گفت : خ توقيع حكم ديوان به دو مفوّض كنيم ؟ خ گفت : خ آرى . خ از آنجا بيرون آمدم . بر اين جمله مثال « 2 » نوشتند . و چون از اين سخن روزى چند برآمد ، شب مرا پيش خود خواند و من نصف رقعهء يحيى بن خالد با خود برگرفتم و چون نزديك او رفتم ، نشسته بود . مرا گفت : خ يا ابا العبّاس ! ميانهء تو و استاد و خواجهء ما ابو على يحيى بن خالد سابقه و خدمتى و معرفتى بوده است و بر وى حقّى ثابت دارى . گفتم : خ آرى . خ گفت : خ سبب آن بازگوى . خ من آنچه پدرم در حقّ او به‌جا آورده بود و آنچه به آخر عمر او ، در وقتى كه محبوس بود ، كرده بودم با او شرح دادم تا آنجا كه سخن نصف رقعهء مذكور شد . فرمود كه ، آن رقعه كجاست ؟ گفتم : خ با من است . خ و در پيش او نهادم . او دست در زير مصلّى كرد و آن نصف دگر بيرون [ 164 ب ] آورد و به يكديگر بازنهاد و چون بخواند ، آب در چشم آورد و بيم بود كه بگريد . پس ، روى به برادر خود ، حسن بن سهل ، كرد و گفت : خ و اللّه كه خطّ ابى على است . خ و مرا

--> ( 1 ) . هودج مانندى كه بر دوش حمل مىكنند . ( 2 ) . اينجا به معنى « حكم و فرمان » است .